تبليغاتX
dresses
نی نی گولوی من و بابا
نی نی گولوی من و بابا
*~*~در دلهای مامی با نی نی ~*~*

 

 

سلام نی نی قشنگم

 

امروز دلم خیلی گرفته و دلیلش رو نمی دونم . این روزها قسمت اعظم نگرانیهام حول و حوش سلامتی تو البته نا گفته نمونه از روزی که فهمیدم اومدی توی دل مامانی نگرانت بودم . آرزومه هر چه سریعتر این سه ماه هم بگذره و تو صحیح و سلامت دنیا بیای تا یه خورده آروم بگیرم . الان که رفته بودم دستشویی و نگاهم به شکمم افتاد احساس کردم بیشتر از همیشه دوست دارم . نمی دونم بعضیا میگن الان می تونی حرفهای منو بفهمی و احساسمو نسبت به خودت درک کنی اما نمی تونم اینو احساس کنم که حرفهام رو میفهمی یا درکم میکنی . ولی به هر حال دوست دارم اینو بدونی و هر شب برات میگم تو عشق مامان و بابایی هستی خیلی دوست داریم .

راستی رفتم و یه سری لباس و وسایل برات خریدم دوست داشتم بهترینها رو برات جمع کنم اما این تمام وسع من برای خریدای تو هستش می دونم خیلی کم و کسر داره ولی شما به آقایی خودت ببخش . پسرکم هر چقدر زمان بیشتر میگذره بیشتر احساس می کنم زندگیم با تو پیوند خورده و تو داری اصلی ترین ستون زندگی منو تشکیل می دی . یعنی تو هم مامانی رو انقدر دوست داری ؟؟؟؟؟

گاهی اوقات احساس می کنم خیلی حرفها دارم که باهات بزنم احساس میکنم اگه دنیا بیایی سنگ صبورم میشی اما باز با خودم فکر می کنم اگه غصه های مامانی رو بشنوی دلت میگیره و من دوست دارم که تو همیشه شاد باشی و بخندی برای همین تصمیم گرفتم وقتی دنیا اومدی فقط خوشیهام مال تو باشه و غصه ها مال خودم (درست مثل مامان خودم ). دوست دارم تمام چیزهای قشنگی رو که خودم تجربه نکردم تو تجربه کنی و تمام سختیها رو به تنهایی به دوش بکشم. فقط به یه شرط قول بده صحیح و سالم دنیابیایی فقط قول بده کنارم باشی مامانی به حضورت نیاز داره .

گل پسری مامان دلم برات خیلی تنگ شده بااینکه توی وجودمی با اینکه هر جا میرم پیشمی ولی نمی دونم چرا انقدر دلتنگیت رو میکنم .

از خدا بخواه که به مامانی صبر بده . انقدر مامانی رو صبور کنه تا گذشت زمان انقدر براش طولانی نباشه و هر روزش به قد هزار سال نگذره . راستی حالا که انقدر معصوم و پاکی برای همه دعا کن . برای مامانی ، بابایی ، بابابزرگها و مامان بزرگها برای خاله ها برای همه و همه .حتی برای سلامتی خودت .

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 14:43 توسط سحر |
*~*~تنبل خان وارد می شود ~*~*

 

 

 

 

  

سلام سلام صدتا سلام

بلاخره بعد از مدتها این توان رو توی خودم دیدم که آپ کنم .

توی این مدت اتفاقهای زیادی برای من افتاد .اول از همه بگم که نی نی بر خلاف تصورم یه گل پسر هستش . این روزها حسابی سنگین شدم و با اینکه مانتوی خیلی گشاد میپوشم اما کاملا مشخصه . خیلی هم زشت شدم کل هیکلم به هم ریخته و همه جای بدنم ترکهای قرمز زده . 2 هفته ای میشه که از خونه قبل اسباب کشی کردیم و اومدیم نزدیک خونه مامان مجید . خونه خوبی تنها ایرادش اینه که یه خوابه هستش و من دوست داشتم که نی نی اتاق مخصوص خودش رو داشته باشه تا بتونم اونجوری که دلم میخواد اتاقش رو درست کنم .

دوست دارم خیلی سریع این سه ماه و نیم بگذره و زودتر نی نی مو بغل بگیرم توی سونوگرافی سه بعدیش که خیلی زشت بود . اما با همه زشتی دوستش دارم . خیلی زیاد . از اینکه هر جا می رم و هر کاری میکنم کناره احساس لذت می کنم . باباش که دیگه چی بگم برای دیدنش هلاکه . طفلی داره روز شماری میکنه تا پسرش رو بغل کنه .

هنوز وسیله ای برای نی نی نخریدم . ولی دیگه باید کم کم آستینها رو بالا بزنم و شروع کنم راستی یادم رفت بگم که دیگه گل پسرم بزرگه شده و تکونهاش رو حس می کنم البته از هفته 19 بود که او.لین تکونش رو احساس کردم انگار با تکونهاش با آدم حرف میزنه .اوضاع جسمی خودم با اینکه سنگین شدم به نسبت ماههای اول خیلی بهتر شده . انرژی بیشتری دارم .

امیدوارم این سه ماه و نیم هم به زودی تموم بشه و فرشته کوچولوم بیاد بغلم .

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 و ساعت 14:19 توسط سحر |
*~*~نی نی شیطون~*~*

 

سلام ، سلام

می دونم که خیلی تنبل شدم و دیر به دیر میام آپ می کنم . ولی واقعا انقدر دلشوره دارم که حصله هیچ کاری رو ندارم . حالا به طور اختصار تمام اتفاقهایی که برام توی این چند وقت افتاده می گم .

تقریبا ده پانزده روز پیش که چهارشنبه بود باید می رفتم کاخونه که متوجه شدم لک بینی پیدا کردم و فقط خدا می دونه با چه حالی تونستم خودم رو به دکتر برسونم و بعد از سونو دادن دکتر گفت که مایع آمونیاک بچه کمه و باید استراحت مطلق باشم و فقط سرم و مایعات زیاد استفاده کنم . تمام این مدت مادرم از من پرستاری می کرد و با اینکه خودش به خاطر پاهاش نباید تکون می خورد کل کارهای منو انجام می داد بدون اینکه کوچکترین نگرانی در مورد خودش داشته باشه ووقت و بی وقت به ائمه توسل می کرد و از اونها سلامتی منو و نی نی رو میخواست واقعا توی این مدت بود که فهمیدم مادر یعنی چی و چرا بهشت زیر پای مادران هستش . کاش می تونستم کاری براش انجام بدم کاش می تونستم اون جثه نحیف که مثل یک کوه از بچه هاش مراقبت میکنه رو از طلا بگیرم انقدر منو شرمنده مهربونیاش کرده که از خودم خجالت می کشم چرا تا به حال من انقدر غافل بودم خدایا تو رو به بزرگی و عظمتت قسم می دم خودت سایش رو از سر ما کم نکن و همیشه سرپا و سالم نگهش دار . مادرم خیلی دوست دارم فقط همین رو می تونم بگم .

نی نی رو بعد از چندین بار سونو دادن دکتر بلاخره گفت حالش خوبه اما یه کم باید مراقبش باشی چون بند ناف دور گردنشه و من دیگه واقعا نمی دونم دیگه چیکار کنم سپردمش به خدا دیگه بند ناف که دست من نیس که بخوام با مراقبت و استراحت از دور گردنش باز کنم و خودم رو اینطوری قانع کردم که هیچ برگی بی اذن خدا روی زمین نمیفته و نی نی  رو به خودش سپردم هرچند مطمئن هستم خدا به خاطر مادرم و دعاهای اون نی نی من رو صحیح و سالم تحویلم میده .

این روزها وضع مالی بابای نی نی هم اصلا خوب نیست و هرجا که کار کرده پولش نمی دن و می گن کلا توی بازار پولی نیست تا ببینیم خدا چی می خواد اون هم بنده خدا از یه طرف درگیر مشکلات من و از طرف دیگه مشکلات خودش دارند حسابی آبش می کنند .خوب دیگه فکر نمیکنم حرف زیادی دیگه برای گفتن داشته باشم تنها چیزی که از شما می خوام اینکه مثل همیشه برای ما دعا کنید . دوستتون دارم . تا سری بعد که امیدوارم با کلی خبرهای خوش براتون داشته باشم .  

 

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 9:30 توسط سحر |
*~*~سلام ~*~*

 

 

سلام به همه دوستان عزیزم مخصوصا نسرین گل که با تنبلی هام کلی نگرانش کردم . راستش نمی دونم چرا انقدر تنبل شدم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم چند روز پیش هم حسابی سرما خوردم و بله دوباره مکافات شروع شد البته خدا رو شکر الان خیلی خوبم کمر دردم هم بهتر شده و تقریبا ویارم هم از بین رفته . یکشنبه رفته بودم دکتر و با هزار دوز و کلک گفتم برام سونو بنویسه و وقتی رفتم سونو گرافی دستگاهش خیلی قدیمی بود خودش گفت خوبه اما نه تونستم صدای قلب بچه رو بشنوم نه خودشو ببینم حالا باید تا یک ماه دیگه صبر کنم ببینم چی میشه . این روزها نی نی خیلی اذیت میکنه مخصوصا وقتی می خوام بخوابم . امیدوارم سریعتر این دوران بگذره و بیاد بغلم تا خیالم راحت بشه . البته اگه اذیتهاش نشونه سالمتش باشه که اصلا موردی نداره اما خدا کنه چیز دیگه ای نباشه . ماه دیگه قراره برم آزمایش غربالگری ببینم نی نی سالمته حالش چه جوریاست . تازه شاید اون موقع معلوم بشه جنسیتش چیه . دوست دارم بدونم تا با نی نی با اسمش صحبت کنم .

خوب فعلا معدم داره منو میکشه پس تا بعد .



| *| نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 و ساعت 12:18 توسط سحر |
*~*~شروعی دیگر ~*~*

 

 

سلام به  همه دوستهای عزیز و مهربونم . امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید . دوست داشتم اولین پستی که توی سال ۸۸ میزارم سرشار از انرژی باشه . ولی متاسفانه با اتفاقاتی که توی این چند وقت اخیر افتاده اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم چه برسه به شادی .

از اول عید از نی نی خبر درست و حسابی ندارم فقط تقریبا از دوهفته پیش ویار شدید پیدا کردم اما این روزهای آخر خیلی خوبم و از درد سینه هم خبری نیست کم کم دارم نگران می شم دوست دام بعد از اون همه ناپرهیزی که توی عید انجام دادم یکبار دیگه برم سونو ولی می ترسم آخه می گن سونوی زیادی هم خوب نیست و به بچه آسیب می رسونه . عید رو بعد از سه چهار روز اول که خونه بودیم به پیشنهاد شوشو دو نفری رفتیم مسافرت چه مسافرتی . بنده خدا می خواست منو سوپرایز کنه ولی از دماغش اومد کل سفر لرز گرفته بودم و دل درد داشتم خلاصه اینجوری بگم کل رشت انزلی و آستارا اردبیل و تبریز رو با ماشین یه دور زدیم و این سفر ما کلا ۲ روز بیشتر طول نکشید . بعدش هم رفتیم تفرش دهات پدری مجید . چشمتون روز بد نبینه رسیدن به اونجا همانا و باریدن برف همانا . من بودم و یه پتوی گنده که از سرما به خودم پیچیده بودم . این از احوالات جسمیم  که افتضاح بود . اما مهمتر قسمت ماجرا مونده .

همونطور که گفتم از ماههای آخر سال مشکلات مالی پدرم شروع شد و همیشه این مسئله با بی آبرویی همراه هستش . اولین باری نیست که این مسئله دامن خانواده منو میگیره از وقتی که یادمه پدرو بوده و مشکلات مالی و جالبیش اینه که توی تمام این مشکلات توقع داره ما دختر ها بهش کمک کنیم . نمی دونم چرا خدا سرنوشت ما رو اینجوری نوشته . این مشکلات در روزهای آخر سال بیشتر از همه خودشو نشون داد . بعد از تعطیلات نوروزی طلبکار پشت طلبکار بوده که در خونه ما رو میزنه نه یکی نه دوتا نه یقرون نه دوزار . دیگه هممون خسته شدیم از آخرین باری که بدهی بالا آورد هنوز یکسال هم نمی گذره . نه توان کمک داریم نه میلی برای این کار آخه تا کی تا کجا باید تاوان سر به هوایی های این پدر رو ما بدیم . همیشه این پدرها هستند که غصه بچه ها رو می خورند اما از وقتی که یادم می یاد این ما بودیم که بار غم پدر رو به دوش میکشیدیم . و البته این بار دیگه فاجعه هستش . جریان از این قراره که چک تضمین یکی از اقوام مجید رو به یکی از طلبکارهاش داده و یارو هم چک برده برگشت زده . حالا من بدبخت این وسط باید حرف مردم رو بشنوم که باباش اله باباش بله . اخه یکی نیست بهش بگه مگه زندگی من انقدر بی ارزشه که به خاطر خودت منو توی هچل میندازی . نمی دونم می ترسم چیزی هم بگم خدا خوش نیاد ولی خود خدا قضاوت کنه ببینه تقصیر با کیه ما که هزاران بار دستش رو گرفتیم . حالا شرمنده و روسیاه شوهرم هستم نمی دونم اگه خونوادش بفهمن دیگه چطوری سر بلند کنم . فقط خدا به دادم برسه .

دیگه بیشتر از این حوصله نوشتن ندارم دعا کنید سریعتر از مخمصه بیرون بیام . این همه از تعطیلات عالی عید نوروز . از قدیم گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست . چه سالی شود امسال برام دعا کنید .



| *| نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 14:42 توسط سحر |